تبليغاتX
باران عشق
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 20:6  توسط یاسین | 

این گونه باید بی تاب بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 16:38  توسط یاسین | 

باز محرم شد و دلها شكست

                                          قفل دل حضرت زهرا شكست

ايام شهادت مظلومانه حضرت ابا عبد الله الحسين را تسليت عرض ميكنم .

يا زهرا

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 17:35  توسط یاسین | 
هرگاه که خدا تو را به لبه پرتگاه برد

 به او اعتماد کن.

زیرا یا تورا از پشت می گیرد

یا به تو پرواز کردن را خواهد اموخت....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 7:46  توسط یاسین | 

سلام ای آشنا گرمترین سلام اخلاصم را پذیرا باش...

آنجا که عشق همراه یک طوفان به بلندای آسمان می رود و چون ریگهای روان به همه جا می نشیند

قصه ای آغاز می شود قصه ای که در تنگترین و داغترین قفس تعصب اسیر و بیمار است.گر چه باد بوی

گل های محمدی  را با خود دارد  گرچه خاک زبان یکرنگی و صداقت است  گرچه آسمان پاک و گسترده

است.اما..این هنگام که در هر کدام جای خالی امید پیداست به کجا می تواند بگریزد؟و آیا در میان این

 تاریکی که طلوع و غروب با زبان غم آغاز می شود می تواند شاهد طنین دل انگیز فرشته ای از آسمان

 مهر باشد و او را به خود  بخواند؟ آیا با مرهم صدایش  می تواند صد  زخم را درمان کرده دست لطفش

 موی پریشان را شانه زند؟

کنون ای آشنا با دل با کو له باری که بر شانه نحیف اش سنگینی می کند بسویت آمده او را بپذیر تا در

طولانی ترین راه ها مرید مکتب محبت تو باشد.!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 7:45  توسط یاسین | 

کسی به یاد بلبل ها نیست!آنها رها شده اند! اما;چشم های کور خفاشان در انتظار آنهاست!باد می وزد و من سردم است و تو ...

بر نمی گردی! بر نمی گردی که ببینی جای جای خانه ام بی تو چه سرد و خالیست و چقدر غریبم در این پهندشت خموش!درچهره هر آشنایی تو را می جویم و در هر سلامی و هر لبخندی به دنبال ستاره پرنورچشمانت می گردم ولی تو رفته ای و چه بی گناه سفر کرده ای!در شبی بارانی رفتی و هرگز برنگشتی...

حالا چقدر بغض ناشکفته در گاهوار گلوی من رشد کرده و نزدیک است که ترک بر دارد!تو نمی دانی چه شور و چه غوغایی در ذهن و قلب خسته ام بر پاست تو نمی دانی حوصله ام چه بی تاب به در و دیوار می کوبد!چه تن خسته ام و چقدر بی قرارم !! پس از تو همه این شهر سراسر سکوت است ,سکوت وهمناک!
پس از تو کسی از این چهره مبهوت چه می داند!بگذار فقط قدری دیگر تو را ببینم فقط اگر سرت را تکان دهی می فهمم که تمام درد و تنهایی مرا خوانده ای,دردهایی که تو به آنها پایان دادی!

آخر تو کیستی!که جهان اینگونه بیگانه ات می داند !مگر تو از کدامین جزیره آمده بودی؟تو از کدامین قصه پر راز پرواز کردی؟تو روح کدام پرنده پاکی که هر چه شادی و نشاط زندکیست با تو می آید و با رفتن تو چون نسیم رخت بر می بندد. تو را در کدامین کوچه گم کرده ام که هنوز جای پاهایت بر در گاه خانه مانده , کدام باد احساس لطیف تو را با خود برد که از کوچه ها ,از گلهای نیلوفر باغچه ما بوی پرواز تو احساس می شود و جای بوسه ات هنوز بر قلب گنجشک های شهر نقش بسته است؟!

چرا اینقدر ساکتی؟چرا بیشتر مرا می ترسانی؟مگر اشک های دردآلود مرا نمی بینی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 7:45  توسط یاسین | 
الهی

 آفریدی ما را رایگان ...

روزی دادی ما را رایگان...

بیامرز ما را رایگان ...

که تو خدائی نه بازرگان...

تنها بر خدا عاشق باش....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 7:44  توسط یاسین | 
خدایا

مگر جز در پناه رحمت بی کران تو امانی می توان یافت؟

پس پناهم بده همان گونه که در عاجزی دوران کودکی

 پناهم دادی و مرا به این رشد و کمال رساندی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 7:44  توسط یاسین | 

سلام دوستان! Leaf 1

"...اهل ایمان را از توکّل چاره ای نیست. و آنرا که توکّل نیست ایمان نیست!

توکل بر کسی باید کرد که عزیز و رحیم است و بنگر تا اعتماد برکسی

نکنی که امروز هست و فردا نیست!

توکّل بر پادشاهی کن که همیشه زنده و جاویدان  و پاینده است...

از مرغان هوا توکّل بیاموز! بامداد هر یکی از آنها را بینی از لانه های خود

بیرون آمده, بیزار از خود و بیزار از خلق, چون شب در آید منقار آنها پر از

دانه به آشیانهء خود بازگردند!

اگر بر خدا توکّل کنید و مانند مرغان پی دانه روید خداوند روزی شما را

مقرر و برجا نهاده است!..."

از کتاب تفسیر قران خواجه عبدالله انصاری

Tree

وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ

و مؤمنان فقط بر خداوند بايد توكّل كنند.

 سوره التغابن آيه ۱۳

پاییز زیباست! زیبایی پاییز را دریابید!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 7:43  توسط یاسین | 
  • خدایا! دوست دارم از منظر تو ببینم، تا ببینم آنطور که تو می‌بینی. دوست دارم خواست خود را کنار بزنم تا خواست تو در من جاری باشد و بخواهم آنچه را که تو بخواهی.
  • خدایا! دوست دارم به سوی تو اوج بگیرم، بیشتر در معرض تو قرار بگیرم تا آن موقع که تکلّم می‌کنی من ظرف کلام تو باشم، و همراه کلام تو رهسپار اعماق شوم.
  • خدایا! دوست دارم کلمه‌ای از کلام تو باشم و تو به وسیله من احقاق حق کنی.
  • خدایا! دوست دارم آنطور که تو گفته‌ای حجاب‌های عمقی را کنار بزنم تا مجرای نور تو در اعماق باشم.
  • خدایا! دوست دارم بدانم که برنامه تو برای آینده چیست، آن را دقیقاً درك كنم، زیبایی‌هایش را دیده و خواص آن را دریابم، تا هم لذّت ببرم و هم جزو لشگریان تو باشم و عامل برپایی برنامه تو گردم.
  • + نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 7:43  توسط یاسین | 
     
    صفحه نخست
    پست الکترونیک
    آرشیو
    عناوین مطالب وبلاگ
    درباره وبلاگ
    سلام
    ما همه غرق در باران عشقیم

    نوشته های پیشین
    بهمن 1385
    آذر 1385
     

     RSS

    POWERED BY
    BLOGFA.COM